تبليغاتX
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است؛ چه رنجي مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است _ دكتر علي شريعتي غم غریبی
اجتماعی-فرهنگی
شام غریبان به تاریخ ِ ششِ دی

برای همه کشته شده های شش دی

نه برای خون های ریخته شده در سالهای بسیار دور

برای خونهای امروز

برای خونهای شش دی

 

شام غریبان

شام امتداد استبداد

امتداد جعل و فریب

اما نه فریبی/ که بیش از اینها

                                        بپاید

 

خون گلهای وطن در شش دی

خونی که در کالج٬ولیعصر٬پلِ چوبی و انقلاب ریخت

جامِ زهر است

        بر کام خروشنده و

       قلبِ سوزانِ جنبش

            - انفجار نفرت و زبانِ انتقام-

 

شامِ غریبانی دیگر نمی خواهیم

در شام های دیگر

به عزاداری نخواهیم نشست

     که آخرین شامِ غریبان آغاز شده است

         -آغازِ آخرین-

۶/۱۰/۸۸

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:9  توسط امید | 

آخر قصه کجاست؟

اینچنین که کور شدم

اینچنین که گم کردم و

هنوز هم از هیچ کدام برنگشتم

 

نه،من برنمی گردم

نه از تو و

نه از اینهمه راهی

که هیچ کدامتان

نتوانستید جای یکدیگر را بگیرید

 

نه

من باز هم گم تر می شوم و اما

 برنمی گردم

از اینهمه هیچ کدامی که همه ی ناتمام های منست

+ نوشته شده در  ساعت 4:34  توسط امید | 

 سلطان شب مرد است و فرمانده ی روز٬ زن

زن شب مغلوب است٬

به وقت روز در خانه ی مرد باش

که اینگونه٬  بر او چیره خواهی شد!

 

نمی شنوی؟

با ورودش

همه ی درها٬

به روی خانه ات باز می شود

اشتباه نکن٬

که گفتم همه ی درها!

غم و شادی!

و زندگی تو در جدال ایندوست

که معنا می یابد.

هر زمان که خانه ات

تنها به تسخیر یکی از اینها در آید

تهیِ روزهایت بیشتر می شود.

بی سبب نبود که آنهمه از بانوی همه چیز

حرف می زدم!

"غمت چو کوهی به شانه ی من

ولی تو بی غم از غمِ شبانه ی من"

 

بی سبب نبود که تو می گفتی:

برای تلخیها هم هست که می مانی.

که این همان فصلِ جدایی ما بود

من پیِ عشق بی زهر بودم و

عشق که بی زهر نمی شود.

"خدا تو را از من نگیرد

ندیدم از تو گرچه خیری

به یاد عمر رفته گِریم

کنون که..."تو را از من گرفت!

 

همان بهتر که مرد اینرا نفهمد

همان بهتر که تنهایت بگذارد

و در پی پاسخ به همه ی این چراها

عمری٬

آشیان عوض کند

و نفهمد که تا شب٬کور نباشد

ستاره نمی ماند

که تا شب نباشد...

 

خودت را نباز

بگذار این حماقت که نامش را مصلحت گذاشته

از قلبِ همچنان معصومِ زنانگی به دور باشد.

 

دور باشد و

تا همیشه با خودش پچ پچ کند:

"بهار من گذشته شاید"

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:34  توسط امید | 

ترس از افتادن

ترسی است

که از کمی آگاهتر شدن توده می آید

 

آنزمان که با جملاتی روشن تر،می گویی

و هرچند باز هم از فراز تپه های ابر

ولی اینک از نیاز و واقعیتِ آن٬

یعنی از ابهام مقدس مآبانه ات کم شده است

"ابهامی که لانه اش در چشم خودت هم بود"

 

ترس از افتادن

همه ی آنچیزیست که ذهنی فرسوده را

از زیر پرده های غبار و چندش و مرده خواری٬

وادار به تنفس می کند.

استشمام هوایی که از کفن مردم خورده شده،بر می خیزد

 

در مصاف با رسوایی

چنگ می بری بر رشته های حباب

که می پیوستت به وهم توده.

داری پرت می شوی

اگر رها نکنی این رشته را

اگر اینچنین نجنگی

برای بازیافتن تخت موریانه

"راه کج می روند آنها که دست عداوت را

از رنجی که می برند،باخبر می کنند

او زنجیر را به اندازه ی تورم زخمهای تو،

باز می کند"

 

ترس از افتادن

همان چیزیست که ادامه ات می دهد

همه را ادامه می دهد.

تا تباهیهای تکراری تاریخ

تا گسستن تار و پود امید ما٬

به روزهای انسان

 

نفس بکش

با همه ی آنان که تعبیر کابوسشان٬

با تو یکیست

نفس بکش

قلب سرخ من خاکستر شده است

قلب عاشق من،

به جنون زده است

هوای پوسیدن اینهمه جنون را

در وقت فردا نفس بکش

 

حق داری بترسی

دست اندازیِ شاخه های تازه رسته ی آگاهی

ذکاوت از دست رفته ی تاریخ را

به پائین خواهد کشید

حتی اگر قلبهایش

در برگ برگ دفتر هزار برگ تو

بپوسد

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:25  توسط امید | 

زادروز عمر آدمی در کجاست؟

بر این جریانی که یکسره٬

 بی خبر می گذرد

 

 در اولین شیونت گم شد

همه ی آنچه برای دریافتنشان آمده بودی

تو ماندی و کارهای محوله!

 

 

روزی به خوش خیالی

گمان کردم

افسار این مدار چموش را

آخر به دست گرفته ام

 

امروز می بینم..

غرور خود را به من بخشیده

اما همچنان

به دور خود می گرداندم

این دایره ی غفلت!

 

" چه فاتحانه به من می خندد"

 

 

اینهمه راه

تو بگو..

کدامیشان از درون،

تو را می خواند؟

تو بگو

از پیمانِ با خودت بگو

 

"آنکه اولین روز زنده بودن را می سازد"

 

 

اینک ایستاده ام

بر نقطه ی سکونی

که در همه عمر

مدام به آن رسیده ام

 

 تنها راهی که در انتهای همه چیز باقیست،اعتراف است

+ نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط امید | 

چه سرمائیست

چه بیدادگرانه می تازد

آن طوفان خاموشی نگیر

بر حفره ی کندوی عقیم

آن کندوها که همه شان

                     می توانستند

                      تا سالها

                      بجوشند

 

دیگر نه می توان به جبران اشک نریخته برخاست

و نه در غفلت موروثی،

امیدِ جهشی بست
+ نوشته شده در  ساعت 1:57  توسط امید | 

در جامعه ای که قاتل روزها و احساسهاست

قاتل دست آموز چند احساس و چند روزم؟

.............................................................

 

از این لحظه تا تمام لحظه ها

از این قصه تا تلاقی فرجامها

از بی عبور مسلخ این شب

تا افتادن بی صدای پرده ها

از دیدن یک آنِ تو

تا سوختن یک عمر لحظه ها

و از بهار بی بلوغ یک امید گنگ

تا شکستن آخرین امید نسلها و توده ها

به اندازه ی فاصله ی ما تا فریاد

فاصله هست

ثانیه هست...

 

به باور خودم که ناگزیر از گسستن است،نظر می کنم

و بر فراز گور خاطرات

همچون آهویی خسته از گریختن و قربانی نشدن،خیره می مانم

ردای زهد و ایثار را از تن به در می آورم

برهنگی خود را به برهنگی شب تسلیم می کنم

 

بی هیچ سوگواری..

کسان خویش را به بهت مکرر سیاهچاله های تاریخ

                                                     تاریخ لحظه ها

                                                     تاریخ قصه ها

                                                     تاریخ فرجامها و رسواییها

                                                     تاریخ عشقها و نا امیدیها

                                                                                می سپارم

و آخرین بخش وجودم

آنکه همچنان ناآغشته به هیچ است را

به دست تمنای شب می سپارم

تا به باور برسد

دیگر فریادی

حتی از آنگونه که تا نیمه ی حنجره نتواند دست بیندازد

مخل سکوت درنده اش نیست

 

لبان خود را بر بستر مرداب می گذارم

فرو می روم

یکی می شوم

خیالش راحت می شود..

+ نوشته شده در  ساعت 0:46  توسط امید | 
هنوز هم 

به سحر گذشته

در بند روزهایی

که حتی بی نگاهی-

به آنچه عاقبتشان است

گذشتند

           -گرفتارم

آی بی خبران

این حکایت قلبیست

که جا مانده است

 

کو اثری از آن قلب یاغی

کو ذره همتی

 تا باز به پا دارد

 پرچم تسلیم سپاه غرورم را

تا به شوق یک لحظه همپایی

به انتظار نشیند

شبها و روزهای از پی هم را

 

کو و کجاست

جای قدمهای من و تو

در آن کوچه ی باریک هر شبی

کو دست ناجی ما

آنکه از میان شهر شک و ترس

بربال حادثه

می رساندمان به آشیانه

شاید به پاس جسارت قلبهای ترسان ما

قلبهای آنزمان

همچنان بیدار ما

 

کو آن قرص ناتمام ماه

کو آن ماه ناتمام

آنکه از اعجاز نگاه من

و در کارگاه تقدیر

سکه خورده بود

براستی

کو آن نگاه من

دیده گانی که بتخانه بودند

بتخانه بودند برایت

 

از آن روزگار ملتهب

چه مانده است

جز افسوس

برای من

برای تو

برای عشق

برای عشق..

که تیغ بت تراش

هم می تراشد

هم می شکند

و چه رنجی می کشد

 آن بت تراشی

که در برابر دیده گانش

بتش از خود می شکند

 

من نشسته ام هنوز

بر مزار تکه تکه های تو

+ نوشته شده در  ساعت 9:41  توسط امید | 
کلمات نجات بخش روحند

بارور کننده ی رویاهای عقیم

کلمات می بخشند گاهی..

حجم وسیعی از ناامیدی را

به خداحافظی کردنی

به خواندن تک واژه های گریه

یا حتی سلامی دیر

 

کلمه قادر نیست

کلمه نمی تواند دست به کاری دشوار زند

از آنگونه که...

تلخی گزنده ی مردمی گرگ صفت را

به قالب رنگین کمانی از خنده های

-حتی ماسیده-

                              درآورد

کلمه ابزار نتیجه گیریست

از هر چه

از هر جا

از هر جنگ

از هر شکست

 

هر حادثه ای آنقدر ساده نیست

که با تفسیری زود هنگام

به بند قضاوت درآریش

به قالب گناه و دوزخ

شکست و کامیابی

خوب و بد درآریش

 دیدن چهره ی پنهان آدم واره ها

و لمس صداقت آمیخته به دورنگی شان..

فسخ تمامی نتیجه ها

و سقوط گرد و خاک کلمات

به انتهای دره های خاموشیست

 

عقیده های استوار

جنبشها و شعارها 

ضجّه های سوگواری

فریادهای استغاثه

لالایی های سکر آور

نجواهای عاشقی

گریه های بیگناهی

و حتی

ناله های گرسنگی

آری...

در پس همه ی اینها

رد پایی از نیاز و فریب را بجوی

فریبی که..

به خودت می دهی

 

...و در اینجا

چه بیرنگست

چقدر تهی و تعفن برانگیزست..

واژه ی "خوشبینی"

چه بیراه می رود

این تلقین

این تعویض ناپخته ی پنجره

چه تفاوتیست...

میان پنجره ی خاکستری و پنجره ی صورتی..؟

وقتی ما اینسوی پنجره ایمو

حقیقت آنسو

تو آنسو و

درد من اینسو

ما اینسو و

خدا آنسو

همه آنسو

+ نوشته شده در  ساعت 18:32  توسط امید | 
زمستان نگاه من...

به جنگل بی نگاه..

به انتهای پنجره ها می نگرد

به امتداد قدمهای بی گناهم..

که از فرط گریختن و نیافتن

 پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه تو می نگرد..

که نه همچون من ٬فرتوت-

هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش

نگه داشته است

شاید به اجبار رویاهای هنوز

 

 زمستان نگاه من

به درخشندگی سرگردان..

در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد

چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده

آرزوهایی از جنس همه ی دختران

-هرچند خاموش

هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من

 

زمستان نگاه من

به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد

او نیز همچو من...

که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم

با لبخندی ترک خورده

به عشقهای جوانی

که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند..

می نگرد..

و گاهی نیز

با زبان چروک خورده اش

گرد و غبارهای شب را

از ساق بانوان صبح می روبد..

لبخندی هم...

به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم

به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه من می نگرد

به فریاد خواب آلوده ی باورهایم

به بی عطشی روحم به عشق

به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها

به لبخندهای آویزان از شاخه ها

به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد

به اورژانسهای پر از عفونت عشق..

و به دست خوش تراش داروساز چیره دست٬منطق

-به خاموشی مجسمه گان شهرآلوده

به تکاپوی مضطرب اینهمه عاشق واره

 

من چشمانم را می بندم

بادهای سرد و کشنده...

زوزه کشان..

بر تصویرهای نیمه خواب دیماهی می گذرند

و حتی زمستان نگاه من هم

-به پاس اینهمه طاقت-

به خوابی زمستانی فرو می رود...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:47  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ


تاريخ هجري شمسي          امروز برابر است با:
       
پيوندهاي روزانه
اردلان سرفراز
فرهاد مهراد
داریوش اقبالی
ستار
عماد رام
محمد رضا شجریان
اکبر گلپایگانی
ایرج جنتی عطایی
ابراهیم حامدی
بیژن مرتضوی
فرامرز اصلانی
فرید زلاند
سیاوش قمیشی
روح ا... خالقی
پرویز مشکاتیان
جواد معروفی
بابک بیات
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
دی 1388
آذر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
تیر 1387
خرداد 1387
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پيوندها
مرتضی پارسا
پرستش
سهیلا شاملو
ایلیا
بندهشن
شیما
علیرضا آقائی فرد
محمد آسیابانی
مائده-ستاره شناسی
آتوسا حصارکی
مصطفی توفیقی
فراز لاری
داود بیات
روجا صداقتی
وحید دانشمندی
پوریا کلهر
مسعود
پیام سیستانی
شهرام میرزایی
مرتضی روحی
مریم حقیقت
سید مسعود حسینی
حسین جلال پور
صدیقه حسینی
علی بهمنی
فاطمه اختصاری
مرتضی
مهدی معارف
مهدی رهدار
مهدی آذری
ناصر آسیابانی
استاد شاملو
لیلا اکرمی
فدرس ساروی
اسفندیار دشمن زیاری
محسن رضوی
سید مهدی موسوی
زهرا زارعی
امید-بوف کور
محمد آسیابانی
مقداد تکلوزاده
آونگ خاطره های ما
راستی و مهردوستی
افق روشن
به چه جرم برایم...
دوست دارم یه دنیا
مهتاب
بوی گندم
نسیم تنهائی
سخنانی از دکتر علی شریعتی
عاشقانه هائی که من...
سایه روشن
آزاد از قید عشق
نالالايي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

رها (مهرآذين)

     عزيزان حاضر:
     تعداد بازديدها:
         
______لوگوي دوستان________ Image and video hosting by TinyPic