تبليغاتX
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است؛ چه رنجي مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است _ دكتر علي شريعتي غم غریبی - زمستان نگاه من
اجتماعی-فرهنگی
زمستان نگاه من...

به جنگل بی نگاه..

به انتهای پنجره ها می نگرد

به امتداد قدمهای بی گناهم..

که از فرط گریختن و نیافتن

 پای در ابتدای دوباره گیها گذاشته اند

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه تو می نگرد..

که نه همچون من ٬فرتوت-

هنوز هم شعله ایی را در پس پلکهای ناکوکش

نگه داشته است

شاید به اجبار رویاهای هنوز

 

 زمستان نگاه من

به درخشندگی سرگردان..

در بُن چشمهای معشوقه ی تازه ام می نگرد

چشمانی پر از آرزوهای برآورده شده

آرزوهایی از جنس همه ی دختران

-هرچند خاموش

هرچند شبیه پوزخندهای قلب پیر من

 

زمستان نگاه من

به دل خزان آزموده ی شهر سرخوش می نگرد

او نیز همچو من...

که پوزخندی را نثار شور تازه ی درونم می کنم

با لبخندی ترک خورده

به عشقهای جوانی

که هر روز از دل کوچه هایش می آغازند..

می نگرد..

و گاهی نیز

با زبان چروک خورده اش

گرد و غبارهای شب را

از ساق بانوان صبح می روبد..

لبخندی هم...

به پاس همچنان بیدار نگه داشتن فانوس محکوم

به گوشه ی لبان ماسیده شان می کارد

 

زمستان نگاه من

به زمستان نگاه من می نگرد

به فریاد خواب آلوده ی باورهایم

به بی عطشی روحم به عشق

به صفهای پر نشاط برآمده از دل ناله ها و گریه ها

به لبخندهای آویزان از شاخه ها

به نگاههایی که قطر شاخه را معیار قطر صداقت می گیرد

به اورژانسهای پر از عفونت عشق..

و به دست خوش تراش داروساز چیره دست٬منطق